تبلیغات
گذر از معنا - مطالب مهر 1390
گذر از معنا
 
چهارشنبه 27 مهر 1390 :: نویسنده : رها
این روزها، 6 صبح بیدار میشوم، 9 شب موجود خسته و لهی که شبیه من است به خانه برمیگردد اما راضی است! دلش برای دو سال پیشش تنگ شده، هنوز آن وقتها زندگی اینطوری بود. دوستان و دانشگاه و خانه به راه بود....هوا را میشد کمی نفس کشید...فکر میکردم آن شرایط مطلوب نیست و چشم امیدی داشتم به روزهای بهتر. چه میدانستم این روزها می رسند و من حسرت یک لحظه از آن روزها را میکشم....
حال و احوالم مثل این شعر از سید علی صالحی است

" ....آسوده از آواز این و آن
یعنی جای کوچک دوری هم نیست
من خودم را بردارم از دست این همه بگریزم برای خودم ؟
فقط سیاره ی سبز بی نامی کنار بید و سکوت و هوا
همین "

در حالیکه هایده در پس زمینه بلند در گوشم می خواند " زندگی هنوز خوشگلی هاشو داره"  و تکرارش میکند تا باور کنم روزهای بهتری درکار است....








نوع مطلب : دوباره، 
برچسب ها :


دوشنبه 25 مهر 1390 :: نویسنده : رها





در روز پنج دقیقه به حالت سَماع  ( کف دست راست رو به آسمان و کف دست چپ رو به زمین ) بچرخید. لذت بخش است، شاد میشوید.











نوع مطلب : دوباره، 
برچسب ها :


شنبه 23 مهر 1390 :: نویسنده : رها
یا کمی اکسیژن  به من بدهید که بمانم و نفس بکشم یا دو بال بدهید که بروم و نفس بکشم.
در دکان هیچ عطاری نه اکسیژن بود و نه دو بال
فقط در خانه مادربزرگ و کلیات سعدی  و دفتر های شعرم میشود کمی نفس کشید که آن هم مسکن است، چاره نیست.




نوع مطلب : دوباره، 
برچسب ها :


چهارشنبه 20 مهر 1390 :: نویسنده : رها
همیشه خدا سعی کرده ام  خودم را سرگرم خوبی های نیمه پر لیوان کنم، حتی اگر یک قطره باشد
اما اینجا
انگار که قبرت را کنده اند و منتظرند که هلت بدهند و تمامت کنند.
اینجا، همیشه، قصه همین بوده مگر اینکه 
نویسنده خلاقیت به خرج بدهد و
دفتر جدیدی بخرد.
حالا اینکه دفتر جدید نشود  انتقال از چاله به چاه یا از زیر بارون به زیر ناودون، خود حکایت دیگریست که برای اثباتش، استقرای حداقل 100 سال گذشته ناامید کننده است. 




نوع مطلب : دوباره، 
برچسب ها :


شنبه 16 مهر 1390 :: نویسنده : رها
آن را که میسر نشود صبر و قناعت  ---------- باید که ببندد کمر خدمت و طاعت

چون دوست گرفتی چه غم از دشمن خون خوار ---------- گو بوق ملامت بزن و کوس شناعت

گر خود همه بیداد کند هیچ مگویید ---------- تعذیب دلارام به از ذل شفاعت

از هر چه تو گویی به قناعت بشکیبم ---------- امکان شکیب از تو محالست و قناعت

گر نسخه روی تو به بازار برآرند ---------- نقاش ببندد در دکان صناعت

جان بر کف دست آمده تا روی تو بیند ---------- خود شرم نمی‌آیدش از ننگ بضاعت

دریاب دمی صحبت یاری که دگربار ---------- چون رفت نیاید به کمند آن دم و ساعت

انصاف نباشد که من خسته رنجور ---------- پروانه او باشم و او شمع جماعت

لیکن چه توان کرد که قوت نتوان کرد ---------- با گردش ایام به بازوی شجاعت

دل در هوست خون شد و جان در طلبت سوخت ---------- با این همه سعدی خجل از ننگ بضاعت



حضرت سعدی








نوع مطلب : دوباره، 
برچسب ها :


جمعه 15 مهر 1390 :: نویسنده : رها
 





معمولا از بحث با این فرد طفره میروم از بس که بر روی عقاید خودش می ایستد و دریغ از ذره ای انعطاف! وقتی هم که متوجه بشود اشتباه فکر میکرده،  نشان نمیدهد که نظر جدید را پذیرفته اما میشکند! یعنی به معنای واقعی میشکند و دوست ندارم آن شکلی بشود که الان در ذهنم به یاد آوردم.
خلاصه اینکه، خودش را میانه بحث من با دیگری وارد کرد و من هم نمی توانستم دیگر از اتفاق فوق الذکر جلوگیری کنم. پافشاری کرد که این طور که می گویی نیست، به شدت!!!! واقعا حوصله استدلال و منطق آوردن برایش نداشتم فقط گفتم ببین، در این جغرافیا، در این محیطی که ما زندگی میکنیم اگر دیدی 10 سانتیمتر از مسئله ای معلوم است، مطمئن باش صد مترش در زیر زمین وجود دارد با شاخ و برگهای فراوان! ساده نگاه نکن! چند ثانیه مکث کرد و من با خودم گفتم الان دوباره آن شکلی می شود و داشتم عذاب وجدان میگرفتم که یکهو گفت مثل " آیس بِرگ " ، آن هم با چهره ای عجیب  که جدید بود! 

انسان اگر نمیتوانست یاد بگیرد که چطور خودش را تطابق بدهد، قطعا نسلش منقرض میشد. اصلا فکر کنم همین تطابق با شرایط بود که فرقی اساسی بین بقای  انسان و دایناسور ها ایجاد کرد!










نوع مطلب : دوباره، 
برچسب ها :


سه شنبه 12 مهر 1390 :: نویسنده : رها
میدونی، ته ذهنم  یک کارهایی هست که دوست دارم انجام بدم، مثل ماهیگیری یا یاد گرفتن هارمونیکا یا خیلی چیزهای دیگه اما بزرگترینش اینه که یک کافه کتاب داشته باشم، حتی شده بیخیال 4 سال لیسانس و زجری که دادنمون تا آخرش یه مدرک مهندسی بذارن کفت دستمون با بهترین مارک دانشگاه!!!! یا حتی این همه فشاری که برای گرفتن فوق لیسانس سرم اومده تا خودمو بکشمو یه مدرک دیگه اضافه کنم به قبلی. یعنی اینکه میگم بیخیال میشم جدی میگم منتها باید منو بشناسی و بدونی چقدر سر این مسئله  جاه طلبم  تا بفهمی کلمه بیخیالی اینجا چقدر نوشتنش سنگینه برام . خلاصه اینو گفتم که بدونی داشتن یه کافه کتاب چقدر برام ارزش داره بین همه رویاهام، یعنی تا امروز که قطعیت داشت برام و مطمئن بودم که اینطوره.

یک کتاب فروشی بزرگ هست که روزهای زوج از کنارش رد میشم، طبقه بالاش هم کافه هست. تقریبا میشه بهش گفت کافه کتاب. خیلی از روزهایی که از کنارش رد میشم میرم توش میچرخم و کتاب های جدیدی که آورده رو چک میکنم. امروز دیدم روی شیشه اش نوشته  به  خانمی که حرفه ای کتابخون باشه برای بخش فروش کتاب احتیاج دارن. چندبار خواستم دستگیره رو بچرخونم و برم تو کتاب فروشی اما نه دستم حرکت کرد و نه پام. آخرش هم مغزم فرمان داد که اینجا که مال تو نیست. رویای تو این شکلی نبود، رنگ کاغذ دیواریهاش فرق داره، پله هاش یه جور دیگن و این همه درس خوندی که بری فروشنده بشی؟! رویای تو که فروشندگی توش نیست! و خلاصه کلی جزئیات دیگه وبا یادآوری پیشنهادهای کاری ای که این چندوقته بهم شده و مقایسه اش، اینقدر رویامو تو سرم زد که نفهمیدم چطور رسیدم جلوی خونه 

الان نصفه شبه و نمیتونم بخوابم چون احساس میکنم در درونم کودتا شده! با این افکار که مگه من چقدر زنده ام  و واسه چی اصلا زندگی میکنم و کار تو اونجا آنقدر لذت بخشه که اصلا مهم نیست کتاب فروشی مال منه یا نه و هزار تا فکر دیگه!

یک وقتهایی هست تو زندگی که نمی دونم با خودم چی کار کنم! 







نوع مطلب : دوباره، 
برچسب ها :


شنبه 9 مهر 1390 :: نویسنده : رها
بچه که بودم، رنگ مورد علاقه ام صورتی بود. تمام زندگیم صورتی بود. همه میدونستن اگه بخوان برام کادو بخرن، حتما باید صورتی باشه تا خوشحال بشم. اصلا که انگار انحصار این رنگ برای من بود و اگر کس دیگه ای میگفت رنگ مورد علاقه اش صورتیه ناراحت میشدم. اول دبستان هم صورتی رو با سین نوشتم و اصرار عجیبی داشتم که مطمئنم با سین هست. خلاصه اینکه امروز داشتم فکر میکردم که اگه ازم بپرسن رنگ مورد علاقه ات چیه جوابی ندارم. همه رنگهارو دوست دارم در یک سطح، شاید رنگین کمان، شاید هم سفید. بعد یادم آمد که بچه که بودم برام خیلی این سوال مهم بود و از همه میپرسیدم. یکهو یادم آمد که مادرم رنگ آبی آسمانی رو دوست داشت و پدرم سبز چمنی. بعد انگار که برق گرفت منو چرا که مادرم خیلی زود رفت تو آسمونها و پدرم هم دنیاش به خاطر رنگ مورد علاقه اش زیرو رو شده و در راستای دنیاو آخرتش سوخته*( کاملا نظر شخصی  خودمه و پدرم اینطور فکر نمیکنه اما من شکی ندارم که اینطور شده). حالا فکر میکنم که رنگ مورد علاقه خیلی مسئله مهمیه. اونقدر که به این سادگیها نمیشه از کنارش گذشت!










نوع مطلب : دوباره، 
برچسب ها :


شنبه 9 مهر 1390 :: نویسنده : رها
امشب سر شام، با دوستان بحثی بود راجع به رستوران ها و مکانهایی که دیگر نمی شود به آنجا رفت و در لیست سیاه رفته اند به خاطر خاطره ای که در آنجا به جا مانده
هر چقدر فکر کردم دیدم هیچ مکانی برایم این حالت را ندارد و به این نتیجه رسیدم که شاید نگذاشته ام خاطره، باری بر روی مکان بگذارد؛ البته تا هنگامیکه بحث بر سر خاطرات تلخ بود. چون تا به حال به حالت خاطرات شیرین فکر نکرده بودم طوری که شیرینی خاطره و خلا نبودش در حال، آن مکان را وارد لیست سیاه کند و حالت تلخش برایم ملموس بود تا اینکه یادم آمد اسفند دو سال پیش که به کافه ای که همیشه با دوستانم به آنجا میرفتم، رفته بودم ، هیچ چهره ای آشنا نبود و چند بار با صدای باز شدن در، سرم برگشت تا ببینم دوستی آمده یا نه که یکهو یادم آمد چرا آنها که باید بیایند نیستند و اصلا حتی   " نمی توانند"   بیایند و قلبم آنچنان دردی گرفت که تا ساعتها بعد فشار ماهیچه اش را حس میکردم به همراه بغضی که در خیابان شکست و به خودم قول دادم که تا وقتی که آنها   "بتوانند" بیایند دیگر آنجا نروم. هر چند که کافه  مدتی بعد بسته شد و مثل همیشه صورت مسئله پاک شد اما از زیادی غم نبودن آنها تا به امروز ذره ای کم نشده که هر روز بیشتر و بیشتر میشود.... 




نوع مطلب : دوباره، 
برچسب ها :


جمعه 8 مهر 1390 :: نویسنده : رها
وقتی اِلِنور در دقیقه دهم ِ ساعت دوم فیلم یکهو زد زیر گریه، فهمیدم که هیچوقت اشتباه فکر نکرده ام. اِلِنور  نماد تمام دخترانی است که sense & sensibility  را خوب می فهمند، به سبک خودشان البته....و از خانم جین آستین ممنونم که با اولین رمانش ، برای اولین بارتاییدی بر ساختار فکری ام زد در جامعه ای که اکثریت مشابه " مِری آن"  فکر میکنند و گاهی هم به تلخی " لوسی ".....



نوع مطلب : دیدگاه، 
برچسب ها :


چهارشنبه 6 مهر 1390 :: نویسنده : رها
دوست دارم 
قوی باشم
پرطاقت باشم 
و همزمان با اون  دو تای دیگه
مغزم هم خوب کار کنه!




نوع مطلب : دوباره، 
برچسب ها :


سه شنبه 5 مهر 1390 :: نویسنده : رها
یادمه تا اول راهنمایی با تمام وجودم میخواستم پزشک بشم بعد فهمیدم نمیتونم. چون کلا از کاری که با آدمیزاد سروکار داشته باشه، خوشم نمیاد حالا چه برسه که سروکارم با جون مردم باشه، یه نقطه ای بود که بهش رسیدم و بعدش فهمیدم که کار من نیست.
پزشک نیستم اما مطمئنم که یک سندرم باید داشته باشیم به اسم سندرم تغییر. امشب سرچ کردم و چیزی پیدا نکردم اما مطمئنم باید باشه
مربوط به هر نوع تغییری میتونه باشه اما سندرم تغییر فصل رو خوب  میشناسم. به خصوص تابستون به پائیزشو....هر چی که هست دوست دارم زودتر بگذره تا از اینکه چرا پارک محل اینقدر خلوت شده شروع کنم و به رنگ آسمون گیر بدم و به سوالهایی که مثل کوچه بن بست میمونن برسم.
امشب این شعر هوشنگ ابتهاج مدام تو ذهنم بود:

ای مرغ گرفتار
بمانی و ببینی...
آن روز همایون که به عالم قفسی نیست







نوع مطلب : دوباره، 
برچسب ها :




( کل صفحات : 2 )    1   2   
 
درباره وبلاگ

الهی روا مدار که پنهان ما از پیدای ما ناستوده تر باشد..............


____________________________________________________________________________

************
***************************

*****اگر رمز مطالب را خواستید، در قسمت تماس با مدیر، برایم پیام بگذارید تا برایتان بفرستم. ******

مدیر وبلاگ : رها

آرشیو وبلاگ
پیوندهای روزانه
آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :